پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ - ۴:۱۹ ب.ظ - دکتر لیلا (مهستی) جویباری -
انسان باید همیشه به آینده امید داشته باشه زیرا انسان فقط با امید زنده است . اگر انسان امید نداشته باشد دستش به هیچ کاری نمی رود و حوصله دیالیز هم ندارد من الان پنج ساله که دارم دیالیز میشم، اوایل فکر می کردم دیگه امیدی ندارم، مدام گریه می کردم و بی قرار بودم، نمی دونستم چیکار کنم، از آینده ای که معلوم نبود قراره چه اتفاقی برام بیفته می ترسیدم و نگران بودم؛ قلبم یه جوری میشد، اصلا قابل توصیف نبود.
می تونستم پیوند کلیه انجام بدم ولی شوهرم کارگر است و به دلیل کمبود مالی نمی توانم پیوند انجام دهم از این بابت هم خیلی به من فشار می آید ولی دیدم چاره ای ندارم و بیماری ام را قبول کردم و هفته ای سه بار برای دیالیز به این بیمارستان می آیم و دیگه پذیرفته ام و برایم عادی شده است.
کم کم وقتی بقیه بیماران را دیدم امیدم افزایش پیدا کرد. وقتی اومدم بیمارستان و بیماری های خیلی بدی را دیدم، خانواده ام به من گفت که خدا را شکر کن، زیرا برای بیماری تو یک راه علاجی وجود دارد ولی خیلی از بیماری ها هیچ راه علاجی ندارند. خانواده ام برای امید به زندگی من خیلی تاثیر گذار هستند و به قلب من آرامش دادند.
وقتی پسرم و دخترم را می بینم امید می گیرم. دوست دارم بزرگ شدن و خوشبختی و آینده انها را ببینم . همین خانواده گرم و صمیمی به من روحیه میدهد از طرفی هم یاد خدا و عبادت او باعث امیدواری من میشود و سعی می کنم خودم افکار مثبتی نسبت به زندگی داشته باشم و دید خوبی هم با آینده داشته باشم.
من هنوز فقط 31 سال دارم و از خدا عمر بیشتر می خواهم. اینکه دولت از ما حمایت می کند و تا جایی که می توانند سعی می کنند کمک مالی به ما برسانند (به آنها دفترچه بیمه داده اند) و با کمترین هزینه دیالیز شویم به من روحیه می دهد، از اینکه به ما اهمیت میدهند هم در امور مالی و هم پرستاران در امور عاطفی کمک می کند حس امید مان بیشتر می شود.
وقتی دیدم دختر 15 ساله می آید و دیالیز می شود خدا را شکر کردم که در این سن به این کمی دیالیز نشدم ازدواج کرده ام و صاحب فرزند هستم و درزندگی ام به خیلی از هدف هایم رسیدم . با این دید به زندگی ام نگاه می کنم و به خودم امید می دهم . با خانواده ام به گردش و تفریح می روم، به عروسی و مهمانی ها می روم و این گونه خود را سرگرم شادی می کنم. درد و دل کردن و همدم داشتن خیلی به من امید می دهد و خدا را شاکر بودن.
اینکه در این سن دیالیز می شوم و مجبورم هفته ای 3 بار مسافت به این طولانی (2 ساعت) را یک روز در میان باید بیام و 4 ساعت هم اینجا باشم و دوباره برگردم خیلی ناامیدم می کند.
برای اینکه میشه گفت در خانه خودم مهمان هستم. اینکه زیاد نمی تونم اون طور که باید به بچه هام و زندگی ام برسم ناراحتم می کند. من هم مثل بقیه دوست دارم مسافرت های چندین روزه بروم ولی چون نمی توانم ناامیدی به سراغم می آید از طرف دیگر مشکلات مالی هم به ما فشار می آورد.
از اینکه زندگی ام مثل مردم عادی نیست و برای رفتن به یک عروسی هم باید برنامه باشد امیدم را کاهش می دهد.
تا حالا چندین بار شده که نرفتم برای دیالیز چون خسته شدم از اینکه تو خونه خودم مهمونم و همش باید بیام و چهار ساعت وصل به دستگاه باشم گاهی دچار افسردگی و ناراحتی می شم ولی هیچوقت دوست نداشتم که بمیرم به خاطر اینکه هنوز کلی هدف برای خودم و بچه هام دارم سعی می کنم با توکل به خدا خودم رو آروم کنم. وقتی برام شالدون گذاشتن بدترین خاطره زندگی ام بود نمی تونستم بخوابم و از خونه برم بیرون، خیلی شرایط سختی بود. وقتی می رفتم اتاق عمل دچار ناامیدی می شدم هیچوقت احساس من را درک نمی کنید. نیومدم دیالیز ولی دیدم حالم داره بدتر می شه دیگه خوب مجبور شدم دوباره بیام.
قبل از دیالیز یک آدم شادی بودم (اینجا بیمار گریه کرد) راحت و با آسایش زندگی می کردم. همیشه کنار خانواده ام بودم و زندگیم را با لذت می گذراندم ولی خوب حالا همیشه در ته دلم یک احساس ناراحتی دارم و گاهی ناامید و خسته می شوم و گریه می کنم.
ادامه دارد
بخشی از مصاحبه هایی که نادیا بازیار، سمیرا اسکندرلی از دانشجویان دانشگاه آزاد علی آباد با بیماران همودیالیزی انجام داده اند.
بسم الله الرحمن الرحیم